تبلیغات
کلبه ی عشق

» به رنگ شکیبایی ( چهارشنبه 28 تیر 1391 )
» حضور حادثه ( تقدیم به آقا امام زمان ) ( یکشنبه 25 تیر 1391 )
» در رابطه با گرانی مرغ ( یکشنبه 25 تیر 1391 )
» بعد از تو نسترن (جدید) ( جمعه 2 تیر 1391 )
» چت ( چهارشنبه 31 خرداد 1391 )
» سایتی جالب ( چهارشنبه 31 خرداد 1391 )
» معین ( بچه های البرز ) ( دوشنبه 29 خرداد 1391 )
» دسته گل تو ( یکشنبه 21 خرداد 1391 )
» نستعلیق آنلاین ( پنجشنبه 18 خرداد 1391 )
» معرفی وبلاگ جدید ( یکشنبه 14 خرداد 1391 )
» دختر زشت ( یکشنبه 14 خرداد 1391 )
» نامه شماره 16 ( یکشنبه 14 خرداد 1391 )
» بازی شلیک به مرتد ( جمعه 12 خرداد 1391 )
» به چه مانند کنم ( چهارشنبه 3 خرداد 1391 )
» قابلیت جدید وبلاگ ( جمعه 29 اردیبهشت 1391 )

نامه شماره 2

نویسنده: اکبر زارعی


نامه شماره 2 

    

  می پرسی با کسالت و بی خوابی شب چطور به سر می برم ؟ مثل شمع: همین که صبح می رسد خاموش می شوم و با وجود این استعداد روشن شدن دوباره در من مهیاست.

بالعکس دیشب را خوب خوابیده ام . ولی خواب را برای بی خوابی دوست می دارم . دوباره حاضرم . من هرگز این راحت را به آنچه در ظاهر ناراحتی به نظر می آید ترجیح نخواهم داد. در آن راحتی دست تو در دست من است و در این راحتی ... آه! شیطان هم به شاعر دست نمی دهد , مگر اینکه در این تاریکی شب, خیالات هراسناک و زمان های ممتد ناامیدی را به او تلقین کند.

 بارها تلقین کرده است: تصدیق می کنم سالهای مدید به اغتشاش طلبی و شرارت در بسطی زمین پرواز  کرده ام , مثل عقاب بالای کوه ها متواری گشته ام , مثل دریا عریان و منقلب بوده ام , بدی طینت مخلوق, خون قلب را روی دستم می ریخت. پس با خوب به بدی و با بد به خوبی رفتار کرده ام. کم کم صفات حسنه در من تقلیل یافتند: زودباوری , صفا و معصومیت بچگی به بدگمانی , خفگی و گناه های عجیب عوض شدند.

آه! اگر عذاب های الهی و شراره های دوزخ دروغ نبود, خدا با شاعرش چطور معامله می کرد؟

   حال , من یک بسته اسرار مرموزم, مثل یک بنای کهنه ام که دستبرد های روزگار مرا سیاه کرده است. یک دوران عجیب خیالی در من مشاهده می شود. سرم به شدت می چرخد. برای این که از پا نیفتم , عالیه, تو مرا مرمت کن.

راست است: من از بیابان های هولناک و راه های پر خطر و از چنگال سباع گریخته ام.هنوز از اثره ی آن منظره های هولناک هراسانم.

چرا؟ چون دختر بی وافیی را دوست می داشتم , قوه مقتدره ی  او بی تو ,وجه مشابهت را از جاهای خوب پیدا می کند.

پس محتاجم به من دلجویی بدهی. اندام مجروح مرا دارو بگذاری و من رفته رفته به حالت اولیه بازگشت کنم.

گفته بودم قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آن را به پیشگاه تو آورده ام.

.......... آنچه نوشته ای , باور می کنم. یک مکان مطمئن به قلب من خواهی داد ولی برای نقل مکان دادن یک گل سرما زده ی وحشی, برای این که به مرور زمان اهلی و درست شود, فکر و ملایمت لازم است.

چقدر قشنگ است تبسم های تو

چقدر گرم است صدای تو وقتی که میان دهانت می غلتد.

کسی که به یاد تبسم ها و صدا و سایر محسنات تو همیشه مفتون است

 

نیما (14 اردیبهشت 1304)







پنجشنبه 31 فروردین 1391, 11:10 ق.ظ

اشتراک و ارسال مطلب به:


درباره ما


ایجاد کننده وبلاگ : اکبر زارعی

شبکه PMC

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :