تبلیغات
کلبه ی عشق

» به رنگ شکیبایی ( چهارشنبه 28 تیر 1391 )
» حضور حادثه ( تقدیم به آقا امام زمان ) ( یکشنبه 25 تیر 1391 )
» در رابطه با گرانی مرغ ( یکشنبه 25 تیر 1391 )
» بعد از تو نسترن (جدید) ( جمعه 2 تیر 1391 )
» چت ( چهارشنبه 31 خرداد 1391 )
» سایتی جالب ( چهارشنبه 31 خرداد 1391 )
» معین ( بچه های البرز ) ( دوشنبه 29 خرداد 1391 )
» دسته گل تو ( یکشنبه 21 خرداد 1391 )
» نستعلیق آنلاین ( پنجشنبه 18 خرداد 1391 )
» معرفی وبلاگ جدید ( یکشنبه 14 خرداد 1391 )
» دختر زشت ( یکشنبه 14 خرداد 1391 )
» نامه شماره 16 ( یکشنبه 14 خرداد 1391 )
» بازی شلیک به مرتد ( جمعه 12 خرداد 1391 )
» به چه مانند کنم ( چهارشنبه 3 خرداد 1391 )
» قابلیت جدید وبلاگ ( جمعه 29 اردیبهشت 1391 )

یک ساعت ویژه

نویسنده: اکبر زارعی
دسته بندی : داستان کوتاه ,


مرد دیروقت ، خسته از كار به خانه برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را دیدكه در انتظار او بود:

‐ سلام بابا! یك سئوال از شما بپرسم؟

‐ بله حتمأ چه سئوالی؟

 بابا! شما برای هرساعت كار چقدر پول می گیرید؟

مرد با نا راحتی پاسخ دا د

: این به تو ارتباطی ندارد . چرا چنین سئوالی می كنی؟

‐ فقط میخواهم بدانم

-اگر باید بدانی، بسیار خوب می گویم: ۲۰ دلار!

پسر كوچك در حالی كه سرش پائین بود آه كشید بعد به مرد نگاه كرد وگفت می شود ۱۰ دلار به من قرض بدهید ؟

مرد عصبانی شد و گفت :

اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال ، فقط این بودكه پولی برای خریدن یك اسباب بازی مزخرف از من بگیری كاملأ دراشتباهی . سریع به اطاقت برگرد و

برو فكر كن كه چرا اینقدر خود خواه هستی من هر روز سخت كار می كنم و برای چنین رفتارهای كودكانه وقت ندارم

پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد : چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سئوالاتی كند؟

بعد از حدود یك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شاید با پسركوچكش خیلی تند و خشن رفتار كرده است

شاید واقعآ چیزی بوده كه اوبرای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است به خصوص اینكه خیلی كم پیش می آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد

- خوابی پسرم؟

 نه پدر،بیدارم

‐ من فكركردم شایدباتوخشن رفتاركرده ام. امروز كارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی كردم . بیا این ۱۰ دلاری كه خواسته بودی

پسر كوچولو نشست ، خندید و فریاد زد

: متشكرم بابا ! بعد دستش را زیربالشش برد و از آن زیر چند اسكناس مچاله شده در آورد

مرد وقتی د ید پسر كوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصبانی شد وبا ناراحتی گفت : با این كه خودت پول داشتی ، چرا دوباره درخواست پول

كردی؟

پسر كوچولو پاسخ داد :

 برای اینكه پولم كافی نبود ، و لی من حالا ۲۰ دلاردارم. آیا می توانم یك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه

بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم ... !!!

.

 






یکشنبه 28 اسفند 1390, 01:27 ب.ظ

اشتراک و ارسال مطلب به:


درباره ما


ایجاد کننده وبلاگ : اکبر زارعی

شبکه PMC

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :