تبلیغات
کلبه ی عشق

» به رنگ شکیبایی ( چهارشنبه 28 تیر 1391 )
» حضور حادثه ( تقدیم به آقا امام زمان ) ( یکشنبه 25 تیر 1391 )
» در رابطه با گرانی مرغ ( یکشنبه 25 تیر 1391 )
» بعد از تو نسترن (جدید) ( جمعه 2 تیر 1391 )
» چت ( چهارشنبه 31 خرداد 1391 )
» سایتی جالب ( چهارشنبه 31 خرداد 1391 )
» معین ( بچه های البرز ) ( دوشنبه 29 خرداد 1391 )
» دسته گل تو ( یکشنبه 21 خرداد 1391 )
» نستعلیق آنلاین ( پنجشنبه 18 خرداد 1391 )
» معرفی وبلاگ جدید ( یکشنبه 14 خرداد 1391 )
» دختر زشت ( یکشنبه 14 خرداد 1391 )
» نامه شماره 16 ( یکشنبه 14 خرداد 1391 )
» بازی شلیک به مرتد ( جمعه 12 خرداد 1391 )
» به چه مانند کنم ( چهارشنبه 3 خرداد 1391 )
» قابلیت جدید وبلاگ ( جمعه 29 اردیبهشت 1391 )

آنسوی پنجره

نویسنده: اکبر زارعی
دسته بندی : داستان کوتاه ,


                                                               آنسوی پنجره

 

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از

ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود . ام بیمار دیگر مجبور بود

هیچ تکانی نخورد  و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آنها ساعتها با یکدیگر صحبت

میکردند . از همسر، خانواده ، خانه ، سربازی ، یا تعطیلاتشان با هم حرف میزدند .

هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از

پنجره میدید برای هم اتاقیش توصیف میکرد . بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و

هوای دنیای بیرون روحی تازه میگرفت .

مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز میشد می گفت . این پارک دریاچه زیبایی داشت

مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایقهای تفریحی شان در آب سرگرم  بازی

بودند . درختان کهن منظره زیبایی به آنجا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست

دیده می شد .

مرد دیگر که نمیتوانست آنها را ببیند چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم

میکرد و احساس زندگی می کرد .

 

روزها و هفته ها سپری شد . یک روز صبح ، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ،

جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با کمال آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار

ناراحت شد و از مستخدمین بیمارستان خواست که جسد آن مرد را از اتاق خارج کنند .

مرد دیگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را برایش انجام داد

و پس از اطمینان از راحتی مرد ، اتاق را ترک کرد .

آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای

بیرون از پنجره بیاندازد . حالا دیگر میتوانست زیبایی های بیرون را با چشمان خود ببیند .

هنگامی که از پنجره به بیرون نگاه کرد ، در کمال تعجب با یک دیوار بلند آجری مواجه شد !

مرد پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را

برای او توصیف کند ؟

پرستار پاسخ داد : شاید او میخواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی

نمیتوانست این دیوار را هم ببیند !!!

 

  






یکشنبه 28 اسفند 1390, 04:03 ب.ظ

اشتراک و ارسال مطلب به:


درباره ما


ایجاد کننده وبلاگ : اکبر زارعی

شبکه PMC

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :